قصر شیشه ای
مث همیشه منم و یه قلم و یه کاغذ خیس...! یه قاب عکس بی روح جلوی چشمامه لحــــظه به تـو رسـیدن یه تولــــد دوبـاره س سلام...سلامی از جنس شقایق های وحشی باغ آرزوها که در زیر برف نگاه زمستانی ات تیک تیک ثانیه های ساعت اتاقم...نمی دونم شاید گذر زمان که روزی بر روح خسته ام سوهان بلد نیست حرفـای تـازه بگه..! ازروزای قشنگ بگه...از آرزوهـای خوب... فقط بلده ازغــم بذار حداقل فک کنم که یه روزی، یه ساعـتی، یه دقیـقه ای،یه ثانیـه ای این انتظـار تلـخ به عــزیـزم یـک گـذر کـوتاه از بـن بسـت های سـر گـشتگی،لااقـل از مثـل هیچـکس و...بـه هـر عـابر غـریبه یـا آشـنایی خـواهد گـفت کـه: آدم های آمـده و نیـامـده ی این دنیـا کـم کـم در کـارنـامـه ی ایـن زنـدگی سـراسـر نشـیب و فـراز، مـهر مـردودی نـزده اند.امـتحان ها را یا باید گـرفت یا باید داد،اما افسـوس آن کسی که دیروز عاشقـیمان بـرگه ام را تا نقـطه ی آخـرش با دقـت تصـحیـح می کـرد، نمـی دانـم چرا گـذرا نمـره ام را با مـداد سیـاه پـایـین بـرگه می نویـسد و دیگر هـیچ... نـمی دانم چرا امـروز قـصه هـایی که تلـخ است ولی حقـیقـت است و در آن صحـبت از امـروز آمـده ی عـاشـقی و فـردای نیـامـده ی فـارغـی است، بـاورم شده است... نمی دانم چـرا کسـی کـه با احسـاسش دسـت نـخورده تـریـن شـیشـه های دوردسـت رویـا هـای دلم را لـرزاند،مـرا بـه جـرم بـرتـری احـساس بـر عـقل مـتهم می کـند و نمی دانم چـرا کـسی کـه خـودش در پـاسخ نـامه ای کـه تـمام مـلاک زیـبایی زندگـیم شد، حسـادتـش را بـرای رسـیدن قــشنگ تـرین بـهانه دانـست حـالا عـاقـلانه از حسـادت نـاشی از عشـق مـن ایـراد می گـیرد و نمی دانم چـرا هـمه چـیز اولـش خـوب است..! چـرا کـه هیـچ چیـز را نـه می دانی،نـه مـی فـهمی و اگـر بـدانی چـقدر دانـستن بـد است،هـرگز دلـت نـمی خـواهد کـه بـزرگ شـوی تـا بـدانی و بـفهمی.مـن دوسـت نـدارم بـه قـدر پـلک بـر هـم زدن یـک گـل سـرخ نـیمـه بـاز بـرنـجی و دوسـت نـدارم بـا ایـن چـند سـطر پـاسـخ آشـفـته دسـت روی نقـطه ی امـتداد عـشق بـگـذارم و بـا دسـت آویـز مـشتی خـاطره کـه نـمی دانـم یـادت هـست یـا نـه، اجـازه ی یـک هـفته تـحمل بـگیرم،امتا تـمـام آرزوی بـودنـت،مـاندنـت و خـواندنـت بـه خـاطر تـولدی بـود کـه نـه روز تـولد مـن است،نـه روز شـکفتـن تـو. شـاید روز آغـاز هـردویـمان بـاشد.. مـن هـم دوسـت دارم درسـت بـرعـکس دیـروز عـاشـقیمـان خـیلی بـیشتر از تـو،کـاریـش هـم نـمی شود کـرد ایـن احـساس است کـه هـنوز بـا وجـود تـمام رنـجـش ها و سـرزنـش ها در قـلبم حـکم مـی رانـد و فـرمـانـروایی می کـند و مـن گـمان می کـنم هـمیشه حـرف، حـرف اوسـت.. مـن دری کـه بـا کـلید آن تـو را شـناختم هـرگز نـخواهم بـست حـتی اگـر تـمام عـاقـلان دنـیا مـرا بـه جـرم رانـدن عـقل از پـنجره ی تـفکر پـای مـیز مـحاکـمه بـبرند بـه جـرات می گـویم خـیلی پـررنـگ تـر از دوسـت داشـتن تـو،دوستـت دارم امـا نـه مـثل قـدیم... مـن مـدتـهاست کـه هـر چـه می گـذرد بی دلـیل بـیشتر دوستـت دارم امـا ایـن بـار نـه مـثل مـجنون، نـه مـثل لـیلی و نـه مـثل تـمام آن هـایی کـه بـا جـهت یـابی عـلت اسـطوره شدند تـنها مـثل خـودم،تـا هـر وقـت کـه بـخواهی دوسـتـت دارم... سلام به همه دوستای گل همیشگیم
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار
یا محول الحول و الاحـوال حـول حـالنـا الی احسـن الحــال ![]()
![]()
![]()
![]()
سال نو و بهاری نو را، فرصتی نو برای تازه شدن و بازنگریستن بر چگونه زیستن میبینم!
برای وجود نازنینت در این فرصت نو شوری نو برای ساختن و بهتر زیستن آرزو میکنم.
امیدوارم همیشه سلامت و سرزنده و مهربان و روشن بین باقی بمانی...
مثل لحظه ای که باغ, در ترنم ترانه شکوفا میشود, غرق در شکوفه میشود روزگارتان بهـار
لحظه هایتان پر از شکوفـه باد...
براتون سالی سرشار از سلامتی،آرامش،موفقیت و شادکامی آرزومندم![]()
![]()
![]()
![]()
سلام... سلامی از جنس قطره های کوچک عشق که از ناودان قلب پاکت می چکد... سلامی به
گستردگی نگاه سبزت که زمستان سرد و سوزان قلبم را بهاری می کند...
الهه عشق و مهربانی،سبزه ی عشق از دل سرد خاک روییده ، بلبلان عاشق نجوای عشق در
گوش خزان بی شاخ و برگ زمستان زمزمه می کنند که بهار مهربانی از راه رسیده وزمستان
بی وفایی کوچ کرده است...
بهار می آید ورنگ سبز عشق را بر پهنه گیتی میفشاند و باغ عشق را ازگل یاس و شکوفه های
گیلاس عطرآگین میکند...
همه آمدن بهار زیبایی را مژده میدهند اما نمی دانند بی تو برایم بهاری نیست...بهار قلبم فقط با
قدوم پرمهر توست که از راه می رسد...قلب یخ زده ام تنها با نگاه گرمت جانی دوباره می گیرد
و زمین سرد و بی حاصل قلبم تنها با عشق بی همتای توست که سبز شدن را از سر می گیرد...
الهه عشق ومهربانی اگر بیایی خرمنی از نیلوفرهای آبی و یاس های سفید رنگ را فرش نگاه
حریری ات می کنم...ناز نگاهت را به دست نسیم دل انگیز بهاری می سپارم تا بر پهنه گیتی
بیفشاند و عطرآگیـن کند زمین را از عطـر خوش وجود بی همتایت تا یاسهـا بفهمند هیچ گلی
خوش بوتر از عطر نگاهت نیست...
بهار من،بیا تا بر خزان بی شاخ و برگ دل تنگی که حاصل زمستان انتظار است سبزه عشق
برویانی...بیا که من غصه ها و حسرتهایمان را در سرخی آتش زرتشت سوزانده ام و قدوم
پرمهرت را به انتظار نشسته ام...
الهه عشق و مهربانی بیا و بوستان سرد و ماتم زده قلبم را بهاری کن...
![]()
![]()

سلام...سلامی از جنس دلتنگی های شبونه...این دفعه می نویسم اما نه برای تو...
برای خودم که لبریزم از بغض و غم و حسرت...تو این شبای سرد پایـیـزی که
هیچ چیز سوزنده تر از دل تنگی نیست...همه وجودم از سرما می لرزه...!!!
کاش کنارم بودی تا گرمی دستاتو دوباره حس میکردم...! نه بخاطر سرمای
پاییز...!نـه..! بخاطر قلب یخ زدم که دیگه انگار خونی توش جریان نداره...!
بخاطر سرمای سوزناک دلتنگی که تو وجودم می پیچه و آزارم میده...!
بخاطر بغض تلخی که تو گلوم نشسته و طاقت شکستن شو ندارم...!
اما تو نیستی...!!!نیستی تا ببینی و بفهمی که قلب بی قرار من یه روزی با
نگاه های پرمهر تو جون می گرفت...!
خون تو رگهام با حرارت عشق تو جریان داشت...! نیستی تا ببینی...!!!
حتی تو سردترین شبای پاییزی گرمابخش همه ی وجودم بودی...!سرمای
هوا بهونه ست...!!! بهونه ای واسه سرمای سوزنده ای که همه وجودمو
می لرزونه...!خودتم میدونی هیچ سرمایی سوزنده تر از دل تنگی نیست...!
غروب خورشید تو دل سیاه کوه ، قشنگترین لحظه ی زندگیم بود...!
غروب غم ها و دل تنگی ها و انتظاری شیرین برای طلوع فردایی زیباتردر
کنار کسی که همه ی وجودت وامدار ترنمی از نگاه پرمهرشه...! وقتی
نگاه گرمتو توی صورت مضطربم می ریختی انگار که قلبـم می ایستاد و
دوباره تپیدن را اما تنـدتر از سر می گرفت...!!!
حالا از اون روزای قشنگ فقط سایه روشنی از خاطراتش مونده...!
غروب خورشید شده غروب آرزوهام و انتظاری تلخ برای دیدن دوباره تو...!
و باز گذشتن یک روز از عمرم بدون حس نگاه گرمت...!
بارون سرد پاییزی شروع به باریدن می کنه...برگای زرد مث اشک ازگونه
سرد درختا فرو می ریزه...!
دل منم پر از پاییزه...!!!نم نم های بارون غم روی گلبرگ قلب سردم فرو
می شینه...! اما چشمای بی قرارم اونقد خسته ان که توان باریدن ندارند...!
کاش میشد...!کاش میشد رها شم ازاین پاییز سرد و غم انگیز که تو کوچه
باغ های غریب قلبم خونه کرده...!کاش میشد...!!!
![]()
![]()
و یه بغض فروخورده تو گلوم...!من بارها زیر قولم زدم این دفعه هم روش...!!!
به خودم ،به خاطرات قشنگمون ،به تک تک ثانیه هایی که بخاطر نبود تو بارونی
شد قول داده بودم که اگه این بهارم بگذره و تو برنگردی دیگه هیچ کاغذی رو
به یاد تو سیاه نکنم...!
پنجره اتاقم خاک گرفته..!!!مث همون غبار دلتنگی ای که روی قلب شکسته من
نشسته...!!!من یه روزی واسه دیدن تو، تـپش پنجره اتاقمم حس می کردم حالا
حتی تـپش قلب خودمم حس نمیکنم ...همون تـپشی که با دیدن تو بلـند و بلـندتر
می شد... اونقـد که دیگه صـدایی به جز صدای قـلبم نمی شنیدم...!!! اما حالا
اونقد ضعیف شده که اصلا حسش نمیکنم...!!! ![]()

![]()
یه گنجشـک هست که هی نوک میزنه به شیشـه...!نمی دونـم چرا اما فک میکنم
اونم مث من دلش گرفته...! دلش گرفته که از درختای سبـزوهوای دل انگیـز
بیرون دل کنده و به اتاق تاریک و تنهای من پناه آورده...!
طفلکی...! فک کرده اتـاق غـم زده ی من بهـاری تر و دل انگیـزتر ازهـوای
بیرون از پنجـره ست...!اما چرا اتـاق من...؟!!! اتـاق من که شـده غـمکده
تنهایی ها و دل تنگی های من...!!!
یه روزی من ، بخاطر دیـدن تـو سـاعت ها پشـت پنجـره اتـاقـم وایمیسـادم و
تک تک ثانیـه ها رو برای لمـس نگـاه قشنگت می شمـردم ... یه رز قـرمزتو
دستـم بود که قبـل از اینکه تـو بیـای و بـدمش بهــت با دوستـم داره دوستـم
نداره های من پرپر میشد...!!!
همه اون ساعـتهای انتظـار به یه ثانیـه حس وجـود گرمـت می ارزید..!امـا
حالا چی برام مونـده به جـز زل زدن به قـاب عکس سـرد و بی روحـت..!!!
سهـم من از تو فقط شـده همین شبـای خاکسـتری که هر شـب با بغض تلخی
که تو گلـوم می شینـه و هق هق های سینـه پردردم که با بـالـش زیر سـرم
بی صدا میشه سپری میشه...
حالا فقط من موندم و تنهایی های هر شبم و نفس های بریده ای که تو خلوت
شبونم می کشم در انتظـار شنیدن قـدم هایی که شاید یه روزی پـا بذاره تو
خلوت تنهایی هام...
![]()
شهــر چشـــم تو رو داشتن یه غـروب پرستاره س
خـواسـتن دستــای گـرمـت مث مـاجـرا می مونه
بــرق المــاسای چشــمت مث کـــیمیا می مونه
اگــه تـو قسـمت من شی می زنم یه رنـگ تـازه
اسـم من کنار اســمت قصــر خوشبختی می سازه
تـو رو هر کی داشـته باشـه میره تا قله خورشــید
با تو می شه غصــه ها رو به زلال چشــمه بخشـید
زیـر چتـر لـمس دسـتـات می شه تا خــدا رهـا شـد
می شـه رفت تا آسمـونـا شایـد اون بالا خـدا شـد
بـا تـو غـم رنـگی نـداره زندگی شهـر فـرنگـه
از تـو قلعـه نگـاهت رنـگ غصــه ام قشنـگـه
سهـم هر کسی که باشی خوش به حال روزگارش
پــاییز و زمســتوناشم می شه هم رنگ بهـــارش
شـعله آتــیش چشــمات یــه چــراغـــونی زیبــاس
لحــظه به تـــو رســیدن بــهترین لحــظه دنــیـاس
بـا یـه لبـخنـد طـلائیـت همـه زمـین مـی لـرزه
آرزوی تو رو داشـتن به هزار دنیـا مـی ارزه
روی انـگشـتر شــــعرم قــــیمتی ترین نگــینی
دوسـت دارم واسه همیشه روی چشـم من بشینی
می شـه تـو هـوای پـاکت تا سـحر نفـس نفـس زد
تـا تـو باشی می شه آســون چـهره آفتـابـو پس زد![]()

![]()
![]()
مدفون شدند...الـهه عشـق و مهربانی کجایی که تو را نمی یابم...؟!!!
در زیر باران عشق مانده ای یا در زیر طوفان بی اعتنایی...هرچند اگر باران عشق نیز بر
تو ببارد تو چتر بی اعتنایی بر سرت می گیری...نمی دانم شاید شبنمی شده باشی بر روی
گلبرگی از رزهای نوشکفته بـهار یا قطره ای در دریای نـیلی رنگ احساس که از چشمـه
زلال قلبت سرچشمه می گیرد...
شاید قـطره ای شده باشی بر روی پنجـره یخ زده اتاق تنهایـی هـایم یا آواز نخوانده ای در
گلوی پرستوی کوچکی که از سرما بر روی درخت بی شاخ و برگ آرزوها یخ زده است...
نمی دانم شاید قطره اشکی شده باشی که از چشـمـان منتظرعـاشقی دل شکسته فرومی چکد
یا بغض فرو خورده ای در گلوی معشوقی بی قرار در لحظات سخت و بی انتهای وداع...!!!

الهـه آسمـانی من،مگر نمیدانی که زمستان بی وفایی با همه خودنمایی اش کوله بار برف و
سرمایش را از زمین سرد و بی حاصل قلبم جمع می کند تا بهارعشـق از راه برسد و دوباره
شکفتن و روییدن را به گل های ارغوانی رنگ احساس و سبزه باطراوت آرزوها بیاموزد..؟!!!
مگر نمیدانی بلبل های عـاشق زمزمه آمدن بـهار زیبایی را در گوش درختان سـبز باغ عشق
نجوا می کنند و نسـیم دل انگیز بهاری شمیم عشق و مهربانی را در بوسـتان سرسـبز رویـا
آکنده می سازد...؟!!!
مگر می شود...؟!!!مگر می شود بهار بیاید و تو نیایی...؟!!! تو خود از جنس بهــاری...!!!
قلبت به نرمی و نازکی گلبرگی از نیلوفرهای آبی ست و احساست به لطافـت قاصدک هایی
که با وزش نسیم عشق در آسمان نیلی رنگ قلبت به پرواز در می آیند...!!!
الهـه عشق و مهربانی بهـار می آید و بنفشه ها و رزهای وحشی از دل سرد و یخ زده زمین
سر بر می آورند و زمین ماتم زده زمستان به گستردگی نگاه بهاری ات سبـز میشود...!!!
اما اگر تو نیایی این همه شگفتی و زیبایی با خـزان بی شاخ و برگ زمستان برایم فرقـی
ندارد...!!!
زمین سرد و بی حاصل قلبم فقط با بـهار نگاه توست که جانی تازه می گیرد و با بذر عشق
پاک توست که روییدن و سبز شدن را از سر می گیرد...!!! الهـه آسمـانی من بیا و چشمـه
جوشان عشق را بر بوستان سرد و ماتم زده قلبم جاری کن تا بهار قلبم مملو از عطر خوش
وجود بی همتایت گردد...!!!
![]()
می کشید الان بتونه غبار کهنه غم رو از آینه ترک خورده قلبم پاک کنه...نمی دونم...!چه بخوام
چه نخوام الان دیگه به جز شمــردن این ثانیـه های تکـراری مرهـمی برای این انتظــار تـلـخ
نیست...!نمی دونم عزیـزم،شاید اگه می دونستی زمـان هم جایگزین خوبی برای لحظـه های
بی تو بودن نیست ،زمان این دوری تلخو کمتر میکردی،حتی اگه شد فقط برای یه ثانیـه...!
نمی دونم،شاید حرفای منم دیگه واسه تو تکراری شده،حرفایی که یه روزی برات قشنگترین
معنای زندگی رو می داد حالا نمیدونم با چه زبونی بگم که دوباره برات قشنـگ بشه...!
دوباره قشنگترین معنای زندگی بشه...! نه...!شاید این انتظار زیادی باشه از کسی که دیگه
حاضر نیست یه ثانیه از لحظه هاشو با کسی که یه روزی تنها بهونه زندگیش می دونست
بگذرونه...!همین که گوشه ای از حرفام بتونه ذره ای از احسـاسـات پاکـت رو زنـده کنـه
بـرام کافیــــه...!
همـون احسـاسـاتی که پشـت قلـب سخت و سنگـیـت پنهـونـش کردی...! حداقـل بگـو که
پنهونش کردی...!نگو که برات یه قصه کهنه شدم...!قصه کهنه ای که حتی حاضر نیستی
یه بار دیگه مرورش کنی...!عیبی نداره عزیـزم، اگه مرور این قصـه کهـنه عذابـت میـده
مرورش نکن...!دیگه حتی دختـر قصـه ها هم مهم نیست،مهم اینه که تو اذیت نشی توآزار
نبینی...!دیدی چی شد بازم حرفام تکراری شد...!چیکار کنم عزیزم این عاشـق دلشکستـه
تـو سالهاست که دیگه خلاقیتی براش نمونده...!
دلتـنگی و امید دوباره دیدن تـو حرف بزنه...! نمی دونم شاید مرور این حرفا هیچ فایـده ای
نداشته باشه اما حداقلش اینه که قلـب شکسته منـو آروم میکنه و بهـم یه امیـد دوباره میده
برای انتظـاری دوباره...! اما اگه دیگه واقعـا دوسـتـم نداری و مـث یـه ورق کهـنه شدم تو
کتـاب زندگیت که حتی حاضر نیستی یه بارم شده ورقـش بزنی خواهـش میکنم بهـم نگو...!
چون تنـهـا دلخوشیم همینه...!
پـایـان می رسه و تـو بر می گردی پیشـم... فقط اینـو بـدون تا هر وقت که بخوای منتظـرت
می مونم...!چون نگاه تو،حرفات و صدات هیچ وقت واسم تکراری نمیشه...! با اینکه روزی
. هزاران بار مرورش میکنم...من به امید همین تکرارها هر روز صبح از خواب پا میشم...
اینو بدون اگه تکـرار واسه هر آدمی توی دنیـا خستـه کننده باشه واسـه یـه عـــاشـــــــق
همـیشــــــــــــــــه قشنــــــــــــگـه...!همـیشــــــــــــــــه ...!
![]()
![]()
بلاخره بعد از یه ماه طلسمو شکوندم و آپ کردم...بی نهایت دلم واستون تنگ شده بود...خیلی خیلی
خوشحالم که دوباره اومدم پیشتون...هم میخوام از همه دوستای گلم تشکر کنم به خاطر لطفی که به
من دارن و کامنتای پرمهر و محبتشون که برام دنیا دنیا ارزشمنده...هم عذرخواهی کنم از اینکه
نتونستم جواب کامنتاشونو بدم و به وبای قشنگشون برم...واقعا خیلی شرمندتونم...امیدوارم به
بزرگی خودتون منو ببخشید...چون امسال کنکور دارم حجم درسام خیلی زیاده و خیلی کم
میتونم بیام نت... بهترین و قشنگترین آرزوها رو میکنم برای شما که بهترین و قشنگترینین...
قبله آسمانی من...
من از قطره بارانم و از ترنم نقره ای مهتاب...!من از تابش آفتاب تا رویش مهتاب،تو را جستجو
کردم در کوچه باغ های سرسبز احساسم...
و ناز نگاهت را بر گلبرگی از نیلوفرهای آبی که بر برکه نیلی رنگ احساس شناور شده بود
یافتم و مروارید نقره ای نگاهم را در صدف روشن چشمانت قرار دادم...
تا معبد آسمانی چشمانت قبله گاه هر شب و هر روز قلب بیقرارم شود...!
و تو با من آمدی تا بی کران رویاها...!
در قصر صورتی آرزوهایم قدم گذاشتی و من خرمنی از نیلوفرهای آبی و یاس های سفیدرنگ
را فرش نگاه حریری ات کردم...!
نگاه مهتابی ات را از تلالو طلایی رنگ خورشید که از لابه لای دیوار ترک خورده احساسم
به اتاق تاریک تنهایی هایم می تابید یافتم و ناز نگاهت را به دست نسیم دلنواز صبحگاهی
سپردم تا بر پهنه گیتی بیفشاند و عطرآگین کند زمین را از شمیم دل انگیز وجودت تا یاسها
بفهمند هیچ گلی خوشبوتر از عطر نگاهت نیست...!
قلب عاشقم را در سبدی از گل های شقایق با نخ نقره ای نگاهت آذین بستم و سپردم به دریای
نیلی احساس تا با وزش نسیم نگاه تو، برچشمه زلال عشق بی کرانت جاری شود...
به امید آنکه روزی شبنمی از نگاهم،روی معبد آسمانی چشمانت بنشیند و ترنمی از باران عشقم
بر گلبرگ ارغوانی احساست ببارد...!

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت |






